» » » شعری از اصغر عظیمی مهر
{poster_avatar}

شعری از اصغر عظیمی مهر

چه روز شوم و بدی بود از ابتدا دیروز
چقدر در دل خود داشت ماجرا دیروز
به دستپاچگی از خانه آمدم بیرون
بدون خوردن یک لقمه ناشتا دیروز
به انتظار تو بودم مسیر مدرسه را
از ابتدای زمین تا به انتها دیروز
سوار عقربه ها تیک تاک می آمد
که زیر پای زمان له کند مرا دیروز
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم
به انتظار تو بودم ولی چرا دیروز-
گذر نکرده ای از کوچه های هر روزت
کجا دوباره سرت گرم شد؟ کجا؟ دیروز
چقدر شب زده با فکر روز می خوابند
اگرچه شبزدگان را نکرد یادی...روز
اگر تمام جهان ماه بود بی خورشید
به خویش خویش نمی دید بامدادی...روز
چقدر گفتم امروز تو، که فردا من
"خبر" تو بودی اینبار "مبتدا" دیروز
و من چه نامتناهی به منتها رفتم
و تو چقدر تناهی به منتها دیروز-
نرفتی و من تنها به انتهای زمین
رسیدم و همه شهر مرد با دیروز
مرا ز دست کدامین فلق گرفتی شب
مرا به دست کدامین غروب دادی...روز
به انتظار نشستن مرور ثانیه هاست
من و شمارش معکوس مرگ تا دیروز
و من غریب ترین مرد این جهان بودم
اگر تمام جهان می شد آشنا دیروز
***
به کوچه مان که نتابید ماه از دیشب
شکست بی تو مرا تکیه گاه از دیشب
ستاره ای ندرخشیده ماه مجلس شد
ولی پرنده شد از نیمه راه از دیشب
نبود مثل من آن سایه ای که رد می شد
و آه! آه! مرا آه! آه! از دیشب
بگو تو با چه کسی اشتباه می گیری
مرا تو با چه کسی اشتباه از دیشب
تو که شغاد نبودی تمام تهمینه
برای من چه کسی کنده چاه از دیشب
چقدر خنجر رویید از در و دیوار
تمام زندگی ام شد تباه از دیشب
سرم به سنگ دلت خورده است باور کن 
اگر چنین شده ام سر براه از دیشب
چقدر تاج سرم بودی آه تا دیروز
شکست هیبت آن پادشاه از دیشب
چه مانده است بجز خاطرات از دیروز
بجز حلاوت طعم گناه از دیشب
هزار و سیصدو شصت و دو سایه از دیروز
هزار پیرهن راه راه از دیشب
تو دیشب اینجا بودی گلسرت اینجاست
دو رشته موی تو دارد گواه از دیشب
هنوز عطر تنت مانده در فضای اتاق
هنوز بستر من زابراه از دیشب
به جرم جرم نکرده نکن مجازاتم
چقدر بی تو شدم بی گناه از دیشب
عجب کلاه بزرگیست بر سرم امروز
که مانده است سرم بی کلاه از دیشب
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم
چقدر بی تو شدم بی پناه از دیشب
پس از تو چله نشستست ساعتم انگار
من و سکونت در خانقاه از دیشب
هنوز روشن و مغرور مانده تا امروز
چراغ قرمز یک چار راه از دیشب
برای بردنم امروز نیز آمده اند 
برای بردن من یک سپاه از دیشب
بیا که شب شده بس روسپید از دیروز
بیا که روز شده روسیاه از دیشب
****
به دست تو تن من می شود کفن امروز
بیا و گور مرا هم خودت بکن امروز
کشیده نقشه قتل مرا خودم دیشب
بیا و نقشه او را بهم نزن امروز
شفیره! پیله تنیدن بس است بال بزن
مرا بدور خودت اینچنین متن امروز
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم
تمام کوچه گرفته است بوی زن امروز
که پیرمرد تر از هر چه پیرمرد شوم
لجوج تر شوی از هر چه پیرزن امروز
چه رفته است بر این شهر آه از دیشب
که پر شدست ز غسال و گورکن امروز
تفالی که به حافظ زدم چنین می گفت
نداشت سرو چمانم سر چمن امروز
چنان مچاله شدم در خودم که می بینم
تمام آب جهان را به یک لگن امروز
چقدر از تو پرم من، چقدر از دیشب
چنان که با تو دو روحم به یک بدن امروز
من و تناسخ پر بودن از تو از دیشب
تو و تناسخ خالی شدن ز من امروز
تو نای باش که مسعود سعد می مانم
برای این من آواره از وطن امروز
بیا بپوش مرا من که بی تو عریانم
بیا بپوش مرا جای پیرهن امروز
زمانه کنده ترا چون کتیبه ای بر من
تراش داده مرا دست کوهکن امروز
هنوز ذره ای از سکر دیشبم باقیست
بزن که با تو برقصم! بزن! بزن! امروز
نشسته بود کنار پیاده رو خورشید
دم غروب در اندیشه شدن امروز
به انتظار نمان ای عروس اقیانوس 
که آفتاب نشسته است در لجن امروز
***
شنیده ام که از این شهر می روی امشب
که منزوی ترم از هر چه "منزوی" امشب
به استحاله قطب جنوب شهرم را
ببر اگر که از این شهر می روی امشب
به آنچه نقشه مرا حذف کن بدون خودت
به حذف لفظی یا حذف معنوی امشب
تو که درآمده ایی ماه در نمی آید
بتاب ماه مرا چهره ی نویی امشب
چقدر زندانی کور شد نتابید آه
ز لای میله سلول پرتویی امشب
هبل تر از هبل از مسجدالحلال بیا
که بت پرست شود هر چه عیسوی امشب
هنوز عکس تو ماندست لای دفتر من
شهادتین من و دین مانوی امشب
به چند لهجه بگویم که بی تو می میرم
-دری و عبری و سامی و پهلوی- امشب
غرور مغلق، باغ معلق بابل
جهنم است مرا باغ مینوی امشب
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم
چقدر بیدلم اما نه دهلوی امشب
اگر تو را نسروده است انوری دیروز
اگر تو را نسرودست منزوی امشب
برای از تو سرودن قصیده کوتاه است
مگر تو را بسرایم به مثنوی امشب
ضمیر مستتر فعل دور دور شدن
اگرچه وقت شدن، نیست می شوی امشب
شراب می خورم سر مرا بزنید
به حرف مفتی با حکم ثانوی امشب
تو موریانه ای آیا و من درختی پیر
مرا چقدر چقدر آه می جوی "امشب!"
بفکر رفته ام امشب چه می شود فردا
دوباره می شوی آیا ز کوچه رد فردا
شناسنامه خورشید را بخوان امشب
ببین به نام زمین می شود سند فردا
من و جدا شدن از تو، زمین بی خورشید
من و بدون خودم مرگ مستند فردا
برو مسافرم امشب ولی چه باید کرد
تمام شهر اگر پر شد از جسد فردا
تو ماه روزی و خورشید شب، من اقیانوس
نبند راه به امواج مثل سد فردا
مرا زخویش برانی شبیه جذر امشب
مرا بخویش بخوانی شبیه مد فردا
چه چادری به سرت کرده است ماه امشب
به گیسوان تو خورشید چارقد فردا
به شوق دامنت اما به خاک می افتند
ستارگان در اندیشه رصد فردا
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم
اگر به سینه من خورد دست رد فردا
یقین بدان که سرش را زمان به باد دهد
کسی که اسم تو را می شود بلد فردا
شراب ناب لبت را نخورده ام امشب
مرا به گیسوی تو می زنند حد فردا
زمین به بخت زمان لعن می کند امشب
زمان به بخت زمین می زند لگد فردا
برای هیچکسی غیر من زمین و زمان
بدون عشق به آخر نمی رسد فردا
زمین سرد مرا می شود پناه امشب
نمانده است مرا جان به کالبد فردا
اگر قدم بگذاری به خاک من امشب
درخت های غزل می کشند قد فردا
من و شمارش معکوس روزها، بی تو
مگر که خط بخورد آخرین عدد فردا
امید دیشب و دیروز و امشب و امروز
کسی بجز تو نداند چه می شود فردا
توسط: بابک دولتی | در تاریخ: (28-01-1392, 09:26)
تعداد نظرات: (3)
محمد مسرت
توسط: mohammad در تاریخ: 08:23 07-03-1392

خوب بود.

موفق باشید.



خوب بود.

موفق باشید.


پاسخ                
پری احمدی
توسط: parii در تاریخ: 11:10 15-05-1392
یکی از زیباترین شعرهای اقای عظیمی مهر بود
ممنون.

پاسخ                
مجتبی خرسندی
توسط: مجتبی خرسندی در تاریخ: 02:36 31-05-1392
سلام
درود برشما
موفق ومنصورباشید
یاعلی(ع)مدد...

پاسخ                

می خوام یک نظر جدید ثبت کنم

dev-iconبرترین ها
vote-iconآخرین کاربران
vote-iconآمار سایت
+0  
مطالب: 858
+0  
نظرات: 2853
+0  
کاربران: 233

مدیران کل: 1
مدیران سایت: 1
اعضای ویژه: 4
انتظار تایید: 1
کاربران: 225

آمار کاربران:
امروز: 0
دیروز: 0
این هفته: 0
این ماه: 0

مجموع آنلاین ها : 1
0   1   0
crawl Bot
vote-iconشماره پیامک سایت

شماره پیامک سایت
2220 6000 20 5000
تبلیغات